مثل تنها قدم زدن تا صبح
توی شبهای خیس "گوهردشت"
غربت با من همان کار را میکند
که سکته قلبی با ناظم حکمت
گاهی به آخرین پیراهنم فکر میکنم
که مرگ در آن رخ میدهد
پیراهنم بیتو آه
سرم بیتو آه
دستم بیتو آه
دستم در انديشه دست تو از هوش میرود …
رضا بروسان
تکه ای از شعر بلند "در یک قدمی مرگ و ترن"
تنهایی
درست مثل پیری ست
خمیدن تک درخت است
بر لبه پرتگاه.
تجسم راه های مسدود است
بیچارگی روباه است
در یک قدمی مرگ و ترن.
محبوب من!
من تنهایم بی تو
هیچ کاری نمی توانم بکنم
دیگر شعر هم نمی توانم بنویسم
و این تنهایی تلخ است
تلخ مثل نگاه نوازنده ای که
با دست های بریده به پیانو می نگرد!
دیروز و امروز تابش
این خورشید خردادی
بر درگاه خانه
در خاطرم هست
یادم هست
جستجو در مات یک نگاه
همسفر با سفیدها و سیاه ها
میان راه کلمات بی واسطه
از رازی نهان با من در گفت و گو.
فردا با تو در کوپه ای خالی مسافر
قطار به مقصد هیچ در حرکت.
پیش از آنکه سال کویر
نامش بگذارم
تو از راه رسیدی
باران بارید
و بهار به باغچه خانه
به شکوفه نشست.
باران نام زنی است
که در غیبت حضور پر بهانه تو
خیابان های خیس را
تا رسیدن بهار
شانه به شانه ام
همراه می شود.
جستجوی تمام کوچه های شهر
از پی یافتن تو
در اوج لحظه های بطالت تنهایی
تمام کسب و کار من است.
خط نقره ای رنگ این مسیر
تنها راه فرار ما
به سمت ماه است
همگریزم می شوی
و با اولین قطاری که از راه می رسد
از دنیا خواهیم گریخت.